شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 29
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
خود را خوش مىكرد كه ايشان با ما كارى ندارند . مقصد و مقصود ايشان بىهيچ شكّ دانسته بود ، قضاى بد ديدهء باريكبين را تاريك گردانيد ( ن 17 ) ؛ در موغان بيشتر بصيد و عيش و عشرت مىپرداخت ( ن 18 تا 19 ، س 246 ) ؛ روزى بصيد سوار شده بود بشهاب الدّين گفت « بر آن تلّ برو و بفلان و به همان توقيعى بنويس بفلان مضامين ، او رفت و توقيعات را نوشت و حاضر كرد ، سلطان آمد و علامت كرد ( يعنى نشان خود را كه جانشين امضا بود بر آن توقيعها نوشت ) و فرستاد ، ولى تركان بخانههاى خود رفته اقامت كردند و سپاهى براى سدّ راه تاتار و جنگ با ايشان آماده نشد ( س 243 ) ؛ شبى نزديك شير كبوت ( شيركبود ) فرود آمد اسيرى تاتارى را بشهاب الدّين زيدرى سپرد كه او را در قلعه بند كند ، آن شب در قلعه خفت ؛ بامداد روى بلشكرگاه نهاد با غلامى و اسپى نيكو كه شبانه خريده بود و يدك مىكشيد . لشكرگاه خالى بود ؛ معلوم شد تاتار سحرگاه تاخته بودند و سلطان را آواره ساخته ( س 244 تا 245 ، ن 20 تا 21 ) ؛ او هم گريزان و تازان راه بيلقان در پيش گرفت ، شرف الملك وزير پيش ازو آنجا رسيده بود ، از بيم او به شهر داخل نشد و شبانه از آن حدود گذشت و خود را بگنجه رسانيد ( س 245 ، ن 21 تا 22 ) ؛ سه ماه در گنجه اقامت كرد ( س 254 ، ن 23 ) ؛ در فصل بهار نامهاى از سلطان به او رسيد كه پيش ايوانى گرجى رود ( س 254 ) ؛ مزاج اهل گنجه منحرف شده بود و زيدرى حسّ مىكرد كه عنقريب دست بشور و شر برآرند ( س 254 ، ن 23 ) راه بيابان در پيش گرفت ، شبها مىرفت و روزها پنهان مىشد ، و صحرا از نيران تاتار در شب تار چون عكس دريا مىديد ، تا در حوالى قلعهء زاريس بسلطان رسيد ( س 255 ، ن 24 ) ؛ سلطان او را مأمور كرد كه به اطراف برود و از ارّان و نواحى تركماننشين لشكر جمع آورد ، و او اين كار را به خوبى انجام داد ( س 256 تا 257 ، ن 26 تا 27 ) ؛ به امر سلطان شرف الملك را در قلعهء جاريبرد